تبليغاتX
برگی از زندگی ام

سلام

وايييييييييييييي چقدر دلم براي اينجا تنگ شده بود اخه ميدونيد يه دو هفته اي ميشه شايد هم بيشتر كه اين كامي جون ما خراب شده بعد از كلي تعميرات خدا رو شكر امروز كمي حالش روبه راهه اما فكر نميكنم زياد دوام بياره بعدش هم اينكه خودم چند وقتيه به خاطر يه قضيه اي حالم زياد خوب نيست و بيشتر در حال استراحتم خلاصه كه كلي دلم براي اينجا تنگ شده بود كلاس هم كه ديگه نميتونستم برم خلاصه كه فعلا رسما به دلايلي خونه نشين شدم اما نه اونقدر خونه نشين اما بيشتر اوقات خونه ام خيلي كم بيرون ميريم ديگه كم كم داشتم افسردگي ميگرفتم كه خدا به دادم رسيد و كامي جون درست شد البته زياد نميتونم بشينم اما ميتونم هر از گاهي بيام اينجا خيلي خوشحالم خيلي خيلي

دلم براي همه تون شده يه ذره كلي هم بايد وبلاگاتون رو بخونم تا ببينم اين چند وقت چه خبر بوده خلاصه كه حسابي بايد بشينم به وبلاگ خوني كاش يه لب تاپ داشتم اونوقت خوابيده هم ميتونستم بخونم

از همه تون ممنونم كه اين مدت كه نبودم به يادم بوديد و جوياي احوالم متشكرم عزيزاي دلم

پ.ن: بعدا راج به اون قضيه براتون ميگم چون من اصلا نميتونم يه حرفي رو تو دلم نگه داره با اينكه فكر ميكنم خيلي تابلو حرف زدم و خيلي ها متوجه شده باشند

پ.ن: گيتي جان خيلي خيلي ممنون اون ادرس عكسهاي عقد كه برام گذاشته بودي عالي بود خيلي خيلي خوشحالم كردي يك دنيا ممنون اخه من نتونستم هنوز ايميلم رو باز كنم و عكسهايي كه برام فرستادي رو ببينم

ببخشيد نميتونم بيشتراز اين نميتونم بنويسم انشالله بعدا ميامو كلي حرف ميزنم يا به قولي مينويسم پس فعلا

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 20:28  توسط مهربان  | 

سلام صبح روز سه شنبه همگیتون به خیر و شادی  نمیدونم چرا این هفته اینقدر تنبل شده بودم تنبل که نه ولی یه خورده این هفته وقتم بیشتر پره هفته  ای سه روز میرم کلاس کلاسش خوبه تا حالا هم یه خورده پیشرفتهای کوچولو کردم  اینقدر دلم میخواد برم کلاس نقاشی روی مخمل که نگو البته اونجا کلاسش هستا اما اگه من برم ثبت نام کنم اونوقت باید هر روز از 8 صبح تا 12 ظهر اونجا باشم اونوقت به کار زندگی و خونه داریم و شوهر داری و بچه داری و اینا نمیرسم بعدش اینکه فکر میکنم نتونم دو تا کلاس رو با هم برم بهتره یکی یکی برم فکر میکنم تاثیر یادگیریش بیشتر باشه  همین سه روز در هفته که میرم به خیلی از کارهای اون روزم هم نمیرسم بعدش هم که دخملی هم که کلاس اولیه و باید براش وقت بذارم خلاصه که در کل نمیتونم فعلا کلاس نقاشی روی مخمل رو برم اما خیلی دوست دارم

دیگه چی میخواستم بگم من عاااااااااااااااااااشق خریدم این چند روز هی کم و بیش دارم به این حس زیبام میرسم چند روز پیش یه سفره داشتم پولش رو گرفتم و تصمیم گرفتم باهاش هر چی دوست دارم برای خودم بخرم هر چی دوست دارم که نمیشه اما خوب بد نیست بعدش دارم پولام و جمع میکنم و میخوام اون سفره قدیمیم رو بفروشم باهاش یه سفره جدید بگیرم خیلی این سفره رو دوست دارم چند وقت پیشا یه خونواده ای این سفره رو اجاره کرده بودند من رفتم براشون چیدم و میوه ارایی کردم خیلی دوست داشتم  عکسش رو میذارم ببینید چطوره خوب هست بگیرم تازه ابشار هم داره فکر کنم مورد پسند باشه اما بازم نظر شما برام مهمه راهنماییم کنیدا

از صبح تا حالا میخوام دو تا عکس بذارم نمیشه این سایت اپلود عکس فقل میکنه و باز نمیشه خسته شدم خدااااااااااااااااااااااااااااااااا

انشالله اگه تا شب درست شد میذارم

پس فعلا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 9:14  توسط مهربان  | 

سلام

خوبین؟

وایییییییییییی فکر کنم دوباره تنبل شدم اخه یه چند روزیه اینجا نیومدم البته اومدما اما متاسفانه وقت نشد پست جدید بذارم خوب بگم از این چند روز چیکار کردم چهارشنبه جلسه اول کلاسم بود چه کلاسی مگه نگفتم ؟خوب الان میگم من رفتم دو تا کلا تو مرکز صنایع دستی ثبت نام کردم یکی کار روی سفال که شامل نقاشی رو سفال و دکوپاژ و غیره هست که این کلاسش از چهارشنبه شروع شده و امروز جلسه دومش هست یکی هم نقاش رو چرم که فکر کنم از ماه بعد شروع بشه خلاصه که امروز هم باید برم و برای همین دارم تند تند مینویسم که زود برم به کارام برسم پنج شنبه هم که عروسی داشنیم عروسی دختر داییم بود سفره عقدش هم خودم درست کردم که هیییییی بدک نشد خودم میخواستم بهتر از این بشه اما همه تعریف کردن و مورد پسندشون بود زیاد از مدل میوه آراییش خوشم نیومد الان عکسش رو میذارم ببیننید اخه میوه زیاد نگرفته بودند بعد چند قلم میوه هم که من احتیاج داشم نگرفته بودند خلاصه که اینجوری شد که زیاد پسندم نشد دیروز بعد از ظهر هم همگی مامان و بابا و خواهر برادرا همه رفتیم یزد اول خونه خواهر زاده ام بعد هم خونه داداشم برای قرائت هفتگی قران اخر شب هم داداش یه اش خوشمزه گرفته بود خوردیم و راه افتادیم و برگشتیم وفتی رسیدیم خونه ساعت 11 بود

ببخشید دیرم شده باید برم هنوز کلی کار دارم فقط اومدم عرض سلامی کرده باشم و اظهار وجودی

پ.ن : نمیدونم چرا این سایت آپلود عکس باز نمیشه بعدا میام اگه درست شده عکس میذارم

وااااااااااااا چرا این ساعت پایین اینجوری شده ساعت الان ۶و خورده ای نه ۲ و خورده ای

این هم عکس میوه آرایی سفره عقد دختر داییم چطوره؟

mk2ab3p4de18xid2j5f1.jpg

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 2:47  توسط مهربان  | 

سلام

صبح روز سه شنبه همگیتون به خیر و شادی چرا خوابید شما پاشید دیگه تا لنگ ظهر میخوایین بخوابین ببینید من چه دختر خوبیم اینقدر سحرخیزم ازساعت5:30 صبح که پاشدم دیگه نخوابیدما شما هم مثل دخترای خوب پاشین

خوب بگم از دیروز

دیروز حسابی روز خوبی بود برامون صبح که اینقدر خوب شاد و شنگول بودم تا شب همینجوری موندم خدا رو شکر. دیروز ساعت 3:30 بعد از ظهر به همراه بابا و مامان را افتادیم به سوی یزد خونه خواهر زاده ام خواهر کوچیکه هم که از دیروز اونجا بود قرار بود با هم برگردیم رفتیم فکر میکنم حدودای 4:30 بود رسیدیم وایییییییییییییی چه دخمل کوچولوی نازی بود ان نازنین زهرا خیلی خوشمل بود خوب به باباش رفته دیگه البته مامانش هم خشکله خدا براشون ببخشه خلاصه که تا 7 اونجا بودیم زینب از وقتی که راه افتادیم کچلمون کرده بود اینقدر گفت بریم پارک شادی(شهر بازی) خلاصه یه ریز میگفت یک لحظه اروم نمیگرفت خلاصه با داداشم اینا که اونا هم یزد زندگی میکنند تماس گرفتیم و گفتیم نمیتونیم بیاییم خونه تون اگه شما هم می ایین بیایین پارک اونها هم از خدا خواسته اومدن خلاصه رفتیم زینب انگاری داره رو ابرها سیر میکنه اینقدر خوشحال بود بچه ام بخصوص وقتی پسر داییش پارسا اومد دیگه رو پای خودش بند نبود تا اونجایی هم که تونستند بازی کردند اول من و همسری و زینب و داداشم وپسرش و خواهرم رفتیم منو ریل خوب بود اما یه خورده من ترسیدم بعد که اومدیم پایین بچه ها دویدم رفتن سرسره ابشار خیلی بلند بود من که نگاه میکرد سرم گیج میرفت باباهاشون هم باهاشون رفتن که بچه ها نترسند ولی فکر کنم باباها ترسیدند اما این دو تا وروجک نه. بعد چیکار کردیم؟ اهان بچه ها رفتند پارک بادی داداش هم رفت برای من و خواهرم و زن داداش (خواهرشوهری) وخودش بلیط کشتی صبا گرفت(چون بابا و مامان و همسری میترسیدند ) من تا حالا این کشتی رو سوار نشده بودم اگه تو خواب دیده بودم چه جوریه عمرا سوار میشدم وحشتناک بود خلاصه که دل و روده ام به هم ریخت حالا نمیدونم هم چیم سر جاش هست یانه خلاصه که خیلی وحشتناک من عمرا دیگه سوار همچین چیزی بشم تا نیم ساعت بعدش هنوز سر گیجه داشتم بعد از اون داداشی با خواهری رفتن پیتزا بگیرن ما هم بچه ها رو بردیم استخر توپ که حسابی هم اونجا بازی کردند تا پیتزاها اماده شد و اومدند اونقدر گرسنه بودیم که خدا میدونه زینب هم که عاشق پیتزا این قسمت اخر خیلی بهمون چسبید دستت درد نکنه داداش گلم حسابی زحمت کشیدی خدا خیرش بده خیلی وقت چنین پیتزایی به رگ نزده بودیم بعدش هم با اینکه زینب هنوز خسته نشده بود و بازم میخواست بازی کنه اما ما دیگه حسابی خسته شده بودیم برای همین اومدیم بیرون پارک و برای بچه ها بادکنک خریدیم تا اروم بشن و بدش از همدیگه خداحافظی و پیش به سوی خانه هایمان بعد هم مسواک و لالا

این هم از دیروز ما که خدا رو صد هزار مرتبه شکر خیلی خوب بود امروز هم روز خوبیه پس پیش به سوی یه روز خوب دیگه

این هم عکس نازنین زهرا کوچولومون

1xmf88cteh4oe3n6rj5.jpg

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 7:36  توسط مهربان  | 

سلام

واییییییییییییییییییی امروز چه روز خوبیه چه صبح دلگشایی چقدر زیباست چقدر امروز پرانرژی ام با اینکه دیشب دیر خوابیده بودم اما امروز نمازم رو که خوندم دیدم واییییییییییییییییییی کلی سرحالم و اصلا خوابم نمیاد خدایا شکرت که روز به این خوبی رو بهم هدیه دادی خدایا شکرت که امروز قراره بهترینها رو برام فراهم کنی خدایا شکرت که قراره امروز و هر روز خبرها و شنیدنیهای خوب بشنوم خدایا شکرت که همه با هم خوبند خدایا شکرت که زندگی اینقدر شیرینه من میخوام پرده هام رو عوض کنم خدایا شکرت که تو اینقدر خوبی که کمکم میکنی که این کار زودتر انجام بگیره خدایا ممنونتم که داری همه اون چیزهایی که دلم میخواد بهم میدی خدایا شکرت که ما قراره به زودی پولی رو که از چند نفر بابت ماشین قرض کردیم زود زود بهشون برگردونیم(مادربزرگ همسری و برادر شوهر گرامی) خدایا یک دنیا ممنون که امسال دیگه حتما پشت بوم خونه امون که نصفه اجر شده امسال حتما تمومش میکنیم به اضافه بقیه قسمتهای خونه که به زودی تکمیل میشه واییییییییییییی اونوقت چی میشه چه خونه خشکلی میشه همونی میشه که همیشه دلم میخواست

هنوز یه عالمه چیز دلم میخواد خدایا ممنون که قراره همه اشون رو بهم بدی بعدا میام به خاطر همه اون چیزهایی که قراره بهم بدی ازت تشکر میکنم

داشتم روی قانون جذبم کار میکردم دیروز برای یه مسئله ای رو قانون جذب کار کردم خیلی خوب جواب داد حالا از امروز میخوام روش بیشتر تمرین کنم ببینم چی میشه اگه هر روز به یکی از خواسته هام حتی خیلی کوچیک جواب داده بشه چییییییییییییی میشه .

همسری و دخملی هنوز خوابند ساعت تلویزیون رو کوک کردم ساعت 6:20 شبکه دو روشن بشه اخه موقع پخش این برنامه خاله نگاره که زینب به بهونه اون از خواب بیدار میشه من خودم هم این خاله نگار رو خیلی دوست دارم خیلی خوب با بچه ها ارتباط برقرار میکنه من که هر روز دلم میخواد برنامه اش رو ببینم فکر کنم بیشتر با من ارتباط برقرار کرده

امروز بعد از ظهر قراره با مادرم اینا و خواهرا بریم یزد خونه خواهر زاده ام تا کوچولوش رو ببینیم نازنین زهرای عزیزمون همون اولین نتیجه پدر مادرم خداکنه بهمون خوش بگذره که حتما میگذره ما اینجا یه اعتقادی داریم اون هم اینه که برای اولین یه نوزاد تازه به دنیا اومده رو که میبینیم تو صورتش نگاه میکنیم و یه دعا یا یه ارزو میکنیم یعنی خدا رو به بیگناهی این طفل کوچیک قسم میدیم و معتقدیم که حتما دعامون مستجاب میشه من چند تا ارزوی خیلی قشنگ دارم که میدونم حتما براورده میشه میخوام برای چند تا از دوستای عزیزم که سالهاست منتظر نی نی هستن دعا کنم امید که مور قبول قرار گیرد

خوب من دیگه برم یکی دو تا وبلاگ بخونم که وقت ندارم باید برم صبحون اماده کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 7:15  توسط مهربان  | 

سلام خوبید؟

میگما تازگیا من چقده فعال شدم نه؟ اینقدر زود به زود میام آپ میکنم میدونید دلیلش چیه دلیلش اعتیاد اره دیگه من هم به جرگه معتادان پیوستیم البته معتادان اینترنتی یعنی من حتما روزی چند بار باید بیام اینجا وگرنه اون روز شب نمیشه چند وقت پیش که همسری رفته بود همدان و من بیشتر خونه مامان اینا بودم اما هر روز بعد از ظهر یا سر ظهر بلند میشدم میومدم خونه که خودم و برسونم اینجا آخه بد جوری به اینجا وابسته شدم اینقدر تازگیا احساس سبکی میکنم که خدا میدونه اخه میام اینجا همه حرفهام رو میزنم دیگه تقریبا چیزی تو دلم نمیمونه به جز یه مقداری کم دیگه که اون هم سعی میکنم زود بیام خودم و خالی کنم خدا رحم کنه این دفعه که قبض تلفنمون میاد واییییییییییییییییییییییییی

چقدر دلم ای دی سی ال میخواد شده برام یه آرزو

دیگه چی میخواستم بگم

همسری قرار بود امروز روز تعطیلی اش باشه صبح که زینب (شاد و شنگول) رو رسوند مدرسه اومده یه خورده گل سر یا نمیدونم پودر چهل گیاهه فکرکنم با یه تخم مرغ مخلوط کرد به موهاش زد و یه پلاستیک هم روش قرار بود که یه یک ساعتی بمونه و بعد بره حموم( برای تقویت موهاش هفته ای یکی دوبار این کار رو میکنه) که همون موقع مدیر مدرسه زنگ زد که امروز هم کلاس داره باید بره مدرسه هر چی گفت حاجی نمیشه بیام چرا دیروز بهم نگفتین گفتن نمیشه گفت اخه تازه به سرم این چیزا رو زدم حیفه گفت نه که نه سریع رفت حموم و بدو بدو رفت مدرسه(همسریم دبیر تربیت بدنیه البته امسال تو دبیرستانه سالهای پیش دبستان بود و راهنمایی ) خلاصه این هم از روز تعطیلی همسرجان البته فکر کنم امروز دو ساعت بیشتر کلاس نداشته باشه زود بیاد خونه

من هم دارم برای ناهار آش رشته درست میکنم چون هر سه تاییمون عاشقشیم از دیروز تصمیم گرفتم هر چی درست میکنم تا اونجایی که میتونم یه تزیینی هم روش انجام بدم چون هم برای رحیه ام خوبه چون خیلی این کارها رو دوست دارم هم اینکه اشتها رو زیاد میکنم مثلا دیروز پلو رو اینجوری تزیین کردم من و همسرجان تا تهش رو خوردیم به جز چند تا قاشق چیزی ازش نموند زینب هم که نبود دیروز بعد از مدرسه رفته بود خونه مامان اینا چون خونه مادرم به مدرسه اش خیلی نزدیکه اون هم خیلی دوست داره بعد از مدرسه بره اونجا

4eb6nbccl3p2sk6u2b3.jpg

این هم یه مدل دیگه از سفره عقدم

 

x4nczeye9ibbh4ybwt.jpg

فکر کنم رو عکسها کلیک کنید بزرگ بشه

فعلا بای دوستای گلم

دوستون دارم خیلی زیاد

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 10:14  توسط مهربان  | 

سلام

صبح روز شنبه همگیتون به خیر و شادی امیدوارم هفته خوبی رو اغاز کرده باشین ما هم خدا روشکر خوبیم فقط یه خورده سردرد دارم که اگه کمتر فکر و خیال بکنم خوب میشه دیشب مراسم قرائت قران خونه داداش دومی بود خوب بود خیلی خوب بدون هیچ دلخوری همه خوب بودند(برعکس هفته پیش که بابا به خاطر یه موضوعی که زیاد هم مهم نبود کلی رو اعصابمون راه رفت) چند روزی بود داداش سومی مشکل مالی داشت و اعصابش خرد بود و کلی ناراحت قرار بود دیروز ماشینش رو بذاره بنگاه برای فروش که خدا رو شکر بابا یه خورده پول داشت و قراره و امروز بره بانک بگیره بهش بده که مجبور نشن ماشینشون رو بفروشن اخه راهشون دوره و نمیتونن بی ماشین بمونن بسی خوشحال شد و ما نیز بسی خوشحال گشتیم به خاطر خوشحالی او.

دیگه چی میخواستم بگم

زینب رفته مدرسه البته با کمی دلخوری اخه میدونید این دختر ما هنوز که هنوزه زیاد از مدرسه رفتن خوشش نمیاد مثلا میگه چرا اینقدر زیاد باید تو مدرسه بمونیم(از ساعت 8 الی 12) یا میگه چرا باید مشق بنویسیم اصلا این خط خطا چه فایده ای داره؟ اصلا مدرسه رفتن چه فایده ای داره چرا من باید برم مدرسه برم ؟

این سوالها بارها بارها جواب داده شده وبرای هر کدومشون بسیار داستانهای واقعی و غیر واقعی گفته شده اما باز دو باره هر روز میپرسه

این خانومی ما تو محیط خونه خونه مادربزرگش و... یه دخمل حسابی شیطون و بلایی هست که خدا میدونه اگه ولش کنید از دیوار راست بالا میره یک لحظه حاضر نیشت بشینه همه اش در حال بدو بدو و بازی کردن میشه ریاست بچه های کوچیکتر از خودش یا حتی بزرگتر از خودش رو برعهده داره کلی از خودش خلاقیت نشون میده وهی داره واسه خودش یه چیزی درست میکنه(اختراع میکنه) خلاصه که اگه یه روز از صبح خونه مادربزرگاش یا یکی از خاله هاش باشه اونروز دیگه اون خونواده سرسام خواهند گرفت از بس این بچه حرف میزنه و شیطونی میکنه اما تو محیط مدرسه و قبلنا مهد ارومترین بچه کم حرف ترین و خجالتی ترینشونه خیلی دیر دوست پیدا میکنه برای همینه یه خورده مدرسه رفتن براش سخته خودش هم از این وضع خودش راضی نیست اخه هر روز میگه اخه مامان من کی به مدرسه رفتن عادت میکنم ؟ دیگه اینکه دخمل ما یه خورده غرور داره البته حالا خیلی کمتر شده مثلا اوایل مهر پارسال که برده بودیمش مهد برای پیش دبستانی اش اصلا دوست پیدا نمیکرد بهش میگفتم اخه مامان جان چرا تو دوست پیدا نمیکنی با بچه ها بازی نمیکنی میگفت اخه این بچه ها هیچ کدومشون خشکل نیستند من از همه شون خشکلتر و خوبترم من با این بچه ها بازی نمیکنم پارسال که برای خودمون برنامه ها داشتیم

و اما امسال بهتر از پارساله چون با بعضی از بچه ها از قبل آشنائیتی داشتیم یا بچه یکی از اقواممون هست یا کلا هم محله ای هامون هستن اما روز سوم مهر بود دختر دختر خاله ام که با هم همسایه هستیم و هر روز میاد دنبال زینب و باهم میرن مدرسه (کلاس پنجمه) یه روز گفت زنگ تفریح رفتم تو کلاس زینب بهش میگم زینب جان چند تا دوست پیدا کردی ؟ میگه من اونا رو پیدا نمیکنم اونا باید بیان من و پیدا کنن

خلاصه که امسال هم بساطی داریم واسه خودمون خدا تا اخرش به خیر بگذرونه

خوب برم که هزار تا کار دارم هنوز ظرفهای صبحونه رو نشستم ناهار هم که باید درست کنم نمیدونم هم چی خلاصه که هزار تا کار دارم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 10:12  توسط مهربان  | 

سلام

خوب هستین ؟ ما هم هی بدک نیستیم روزگار میگذرانیم

راستی عکسها رو دیدین؟ میدونم هنوز زیاد جالب نیست اما خوب اول راهم هنوز دارم سعی میکنم مدلام رو بهتر کنم اگه یه خورده مشتریم بیشتربشه تجربه ام هم بیشتر میشه کارام هم بهتر اخه هر سفره ای که میندازم از قبلیش بهتر میشه از خودم تعریف نمیکنم اما فکر میکنم اینجوری باشه بعضی در مورد قیمتها ازم پرسیده بودن من چون فعلا مغازه ای جاییی ندارم و بیشتر کارام خونگیه خیلی ارزونتر از جاهای دیگه میگیرم مثلا این کارام تو شهرستان خودمون حدود 60 الی 70 تومان میگیرم در صورتی که جاهایی دیگه تو همین جا 100 به بالاست و تا 200 تومان شاید هم بیشتر میگرن ولی به هر حال خیلی این کار رو دوست دارم هم اموزشش رو هم کارش رو یه حس خوبی بهم دست میده میخوام یه سفره سنتی هم با ظروف سفالی درست کنم اما چون کمبود جا دارم فعلا نمیتونم مغازه هم که فعلا نمیتونم اجاره کنم حالا تا بعدها ببینم چی میشه خدا بزرگه

اما همیشه تو ذهنم برای خودم یه ساختمون بزرگ دو طبقه دارم با یه عالمه سفره عقد و مدلهای مختلف و یه عالمه هم لباس عروس شیک با چند تا هم شاگرد که بهم کمک میکنن خوبه نه؟

خوب حالا بریم سر اصل مطلب

اصل مطلب چیه اصل مطلب اینه که دیروز یعنی دیشب پدر و مادرم نتیجه دار شدن وایییییییی چه جالب اولین نتیجه بابا و مامان به دنیا اومد یعنی خواهرم نوه دار شد یعنی پسر خواهرم(خواهر زاده ام ) پدر شد من هم اولین کسی بودم که به خبر به دنیا اومدنش رو فهمیدم یعنی هنوز قبل از پدرش و پدربزرگ و مادر بزرگش و.... اخه خواهر شوهر کوچیکه تو همون بیمارستانی که عروس خواهرم (اعظم سادات) تو زایمان کرده کار میکنه یک ساعت قبلش به خواهر شوهری زنگ زدم اون هم گوشی رو بهش داد و باهاش حرف زدم خیلی درد داشت هی میگفت خاله خیلی درد دارم برام دعا کنم و.... کلی دلم یه حالی شد گفتم خاله توکل کن به خدا فاطمه زهرا رو صدا بزن حتما کمکت میکنه تا چند ساعت دیگه راحت میشی گفت نه خاله دکتر گفته تا فردا طول میکشه هنوز وقتش نیست ولی من خیلی درد دارم چون دکتر گفته بود تا فردا ممکنه طول بکشه همه خونواده اش رفته بودن خونه خوب اجازه هم نمیدادن که بمونن براش دعا کردم نذر سوره یس براش گذاشتم چون خیلی بهش اعتقاد دارم و بیشتر وقتها هم جواب گرفتم که زود زود خدا کمکش کنه تا راحت بشه حدود یک ساعت بعد یک ساعت هم نشد خواهر شوهری زنگ زد و خبر به دنیا اومدن دخمل نازش رو بهمون داد گفت الان بچه اش دست منه مادرش هم هنوز تو اتاق زایمانه دارن کارای بعد زایمان رو روش انجا میدن گفت زود خبر بده مامانش اینا بیان این شد من هم اون موقع خونه مامان بودم همه هم اونجا بودن خواهرم و بچه هاش زود همه باخبر شدن خواهرم هم زنگ زد به پسرش و مادر زنش اینا که زود برن بیمارستان اخه خواهر زاده ام و زنش و مادرخانومش اینا همه یزد زندگی میکنن امروز هم خواهرم قراره بره یزد پیش نوه اش همون دیشب دلش میخواست بره اما فکر کنم صبح کله سحر راه افتاده باشه خدا کنه این کوچولو مایه خیر و برکت برای خونواده اش یاشه انشالله با به دنیا اومدنش همه مشکلات خواهرم اینا هم حل بشه راستی اسمش هم قراره نازنین زهرا باشه

راستی من دلم نتیجه میخواد

دیگه چی میخواستم بگم

چقددر صبحها وقتی که همسر جان و دخملی میرن مدرسه چقدر حال میکنم اخه من سکوت صبحگاهی رو خیلی دوست دارم کلی انرژی میگیرم یه خورده ورزش میکنم البته گاهی اوقات تو این موردخیلی تنبلم یه خورده کتاب میخونم کارهای خونه رو انجام میدم اشپزی میکنم مهمتر از همه میام اینجا و با خیال راحت وبلاگ میخونم یا پست جدید میذارم خلاصه که خیلی خوبه

پ.ن: این روزها دو تا موضوع مهم هست که ارامش رو ازم دور کرده خیلی افکارم پریشونه اعصابم داغون میشه سردرد های عصبی سراغم میاد بعضی وقتها مجبورم این سکوت صبحگاهیم رو با گریه های بلند بلند خودم بشکنم تا کمی اروم بشم حتما میام تو یه پست خصوصی میذارم اخه به کمکتون احتیاج دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 11:15  توسط مهربان  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 15:8  توسط مهربان  | 

سلام

امروز 7 مهر 1388 چه روزیه اگه گفتین؟

خوب معلومه 29 سال پیش در چنین روزی .................. 7/7/1359

اره امروز تولد منه یعنی من هنوز دنیا نیومدم هنوز مادر بیچاره ام داره درد میکشه اخه من ساعت 5 بعد از ظهر به دنیا اومدم برای همین مادرم داره درد میکشه بمیرم الهی مادر جون امیدوارم زایمان راحتی داشته باشی انشالله این قدم نورسیده مبارک خودت و همه خونواده ات باشه هر چی باشه شما یه دختر به دنیا اوردی اون هم بعد 6 تا پسر خوب مطمئنا خیلی برات عزیزه مگه نه خدا برات نگه اش داره خدا انشالله مدرسه رفتنش رو دانشگاه رفتنش رو ببینی انشالله یه روزی تو لباس عروسی ببینیش انشالله یه روزی نوه ات رو در اغوش بگیری

خوب الان سال 88 هستش و مادرم خدا رو شکر همه اینا رو دیده مدرسه رفتنم رو دانشگاه رفتنم رو عروسیم رو بچه دار شدنم رو و...

نمیدونم امروز خوشحال باشم یا ناراحت اخه میدونید من وحشت دارم از اینکه سنم تند تند بالا بره بخصوص از اینکه یه روزی از سی سال رد کنم کاش میشد یه چند سالی تو همین 29 سال بمونم همیشه اما زهی خیال باطل

دلم میخواد تو این یه سال باقی مونده یعنی یه سالی که مونده تا سی سال یه کار مفیدی انجام بدم یعنی یه کاری کنم که وقتی سی سالم میشه از این سی سال زندگیم راضی باشم اما الان از 29 سال زندگیم زیاد راضی نیستم اخه به خیلی چیزها نرسیدم کاش امروز برای خودم یه شغل مناسب داشتم کاش اونفدر تلاش کرده بودم تا معلم بشم اخه من عاشق این شغل هستم آه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه این از اون آه های حسرت بود

بگذریم گذشته ها گذشته باید به حال چسبید شاید هنوز برای خیلی از کارها دیر نباشه سعیم میکنم شما هم راهنماییم کنید به نظر شما من که الان 29 ساله شدم چه کارهایی میتونم انجام بدم که از زندگیم راضی باشم؟

اصلا ولش کنید

بیا باهم تولد بگیریم آخه امروز هنوز کسی بهم نگفته تولدت مبارک به جز خواهر کوچیکم اعظم اون هم بهش گفتم تولدمه خوب اون هم گفت تولدت مبارک  

تولد تولد تولدت مبارک                        مبارک مبارک تولدت مبارک

بیا شمعها رو فوت کن                         که صد سال زنده باشی

میدونی چه من تولدم 7 مهره اما برای اینکه یه سال از مدرسه رفتن عقب نیفتم شناستامه ام و اول شهریور گرفتن یعنی تولد شناسنامه ای من اول شهریوره این و همسرجان هم میدونه وقتی اول شهریور میشه میگم خوب امروز تولدمه میگه نه تولدت هفتم مهره امروزکادو خبری نیست وقتی هفتم مهر میشه میگه نه تولد همونیه که تو شناسنامه نوشته یعنی اول شهریور یعنی امروز هم کادو خبری نیست

ای خدااااااااااااااااااا من چقده بدبختم  

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 10:52  توسط مهربان  |