تبليغاتX
برگی از زندگی ام

سلام

يه كتري پر از آب جوش كه روي گاز قل قل ميكنه چطور ميتونه پاهاي مادري رو بسوزونه كه  هر روز صبح زود تا ظهر تو تكيه ابوالفضلي نزديك خونه مون براي امام حسين زحمت ميكشه ظرف ميشوره جارو ميكنه نخود لوبيا پاك ميكنه و.... خلاصه سالهاي ساله كه در كنار پدرم بي ريا براي ابولفضل قدم برميداره

ديشب من و همسري رفتيم خونه مامان اينا هر شب براي مراسم ميريم اونجا كه بعدش همه باهم ميريم تكيه ابولفضلي كه در همسايگي مادرم اينا است ما ديشب زودتر از همه اونجا بوديم هنوز 5 دقيقه نگذشته بود مادرم ميخواست براي من وهمسري چايي بريزه البته خودم داشتم استكانهاش رو مي اوردم اما كتري آب جوش بدون اينكه بفهميم چه جوري روي پاهاي مادرم خالي شد از نزديكهاي زانو تا انگشتهاي پا كسي نبود به جز من و همسري و خواهري سريع اب سرد ريختيم روش اما همون موقع همه پوستهاي پاش رفت ظرف 5 دقيقه من و همسري رسونديمش درمونگاه خدا ميدون چقدر ترسيده بودم چقدر هول كرده بودم نميدونستم اصلا بايد چيكار كنم مادر آه ناله ميكرد گريه ميكرد زجه ميزد اا از اون طرف با اون دل مهربونش نگران من هم بود هي من و از اتاقي كه پانسمانش ميكردن و شستشو ميدادن بيرون ميكرد و ميگفت مادر نترسي ها هيچيم نيست تو نترس تو هول نكن خلاصه نيم ساعتي شد تا شستشو و ضد عفونيش كردند يه عالمه روغن سوختگي بهش زدند درست يه بسته كامل يه امپول مسكن قوي بهش زدند اما اروم نميشد خيلي درد داشت اينجا تو ميبد بيمارستان سوانح سوختگي نداره پزشكي هم در اين خصوص ميشه گفت نداره اومديم خونه حالا ديگه همه اومده بودند يك ساعتي شد تا مادر به زور مسكن و اينا اروم گرفت پاهاش داشت تاول ميزد و ورم ميكرد همسري يه دكتر اورد بالاي سرش فكر كنم دكتر گياهي بود براي همين سوختگيها گفت كه زياد عميق نيست و سطحي اما بايد خيلي مواظب بود تا عفونت نكنه اما بازم راضي نشديم ديگه اخر شب بود كه برادرم و خواهرم اينا مامان رو بردند بيمارستا سوانح سوختگي يزد مادرم خيلي ميترسيد از اينكه تاولهاي پاش رو پاره كنند و بكنند اما خدا رو شكر اين طور نبود ساعت يك نصفه شب بود كه زنگ زدم گفتند فقط اب تاولهاش رو كشيدند و الان خيلي بهتره الان هم خونه داداشم يزده امروز مياد خونه ولي فردا حتما دوباره بايد برگرده براي تعويض پانسمان و معاينه بهتر

خدا خودش بهمون رحم كرد ميتونست خيلي بدتر از اينا بشه اما خدا خودش رحم كرد مادرم خدا روشكر ميكنه كه روي من نريخت يا روي زينب كه همون اطراف بود خدا رو شكر كه حالا حال مادرم خيلي بهتره سخته تا خوب بشه چون از دو پاش هم هست سخت تره اما بازم خدا روشكر كه بهمون رحم كرد اما ديدن مادرم با اون حال با اون پاهاي تاول زده برام خيلي سخته خيلي سخت

خدايا كمك كن زود خوب بشه يا ابوالفضل كمك كن مادرم زود خوب بشه يه نظر عنايتي كن نذار عفونت كنه و اذيت بشه نذار زياد درد بكشه دل من طاقتش رو نداره

براي مادرم و همه مريضهايي كه محتاج دعاهاتون تو اين شبهاي عزيز هستند دعا كنيد 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 8:52  توسط مهربان  | 

سلام

خوبيد ؟ خوشيد؟ خوش ميگذره ما هي بدك نيستيم زندگيه ميگذره ديگه

بالاخره اين پروژه خريد كردن ما هم تموم شد پريشب با همسري و دخملي رفتيم حسابي دلي از خريد كردن در آورديم البته فقط من و دخملي چيز خريدم و همسري فقط جيب مبارك خالي نمودند اول از همه يه بلوز گرم واسه خودم گرفتم يه دونه شلوار لي هم براي زينب بعد رفتيم يه مغازه كه فقط 5 نوع پالتو داشتم كه خيلي خوب بود چون اگه بيشتر از اين بود من حسابي گيج ميشدم و نميدونستم كدوم رو بردارم اولي كه اصلا خوشم نيومد چون هم خيلي گشاد بود هم قيمتش زياد بود دومي رو هم سه سايزش رو پوشيدم اندازم نبود قيمتش هم 35000 تومان بود البته فكر نكنيد من خيلي تپلم نه اونا خيلي تنگ بودند سومي رو كه از همون اول چشمم رو گرفته يه پالتوي مشكي بود كه قيمتش 48000 تومان بود يه خورده بالا بود اما همسري گفت اگه خوبه بردار ما رو راحت كن سايز دوش رو پوشيدم يه ذره تنگ بود نه خيلي اما چون تا چند ماه ديگه من اضافه وزن خواهم داشت مناسب نبود بنابراين شماره 3 رو برداشتم الان هم خيلي راضي ام يه ذره الان گشاد هستا اما زياد مهم نيست الان دو روزه كه ميپوشم خيلي هم گرم و خوبه اما نميدونم چرا يه خورده پرز به خود ميگيره نميدونم چيكار كنم كه اينجوري نشه اصلا دوست ندارم لباسم كلي پرز بهش چسبيده باشه شما راه حلي چيزي براي حل اين مشكل ندارين ممنون ميشم اگه دارين راهنماييم كنيد.

بعدش هم رفتيم فروشگاه مواد غذايي كلي چيز ميز خريديم مرباي توت فرنگي كه من كلي هوس كرده بودم كنسرو نخودفرنگي ذرت خروما گردو بادوم و... بعدش هم رفتيم براي دخمل گلم يه چكمه خريديم كه خيلي دوست داشت مخمل مشكي هستش با نشان جومونگ (عاشق جومونگه) كه اين هم خودش كلي برنامه ها واسه خودش داشت

خوب اين هم از پروزه مهم خريد كه فعلا تا اطلاع ثانوي ديگه خبري از اين ناپرهيزيا نيست البته قرار يه كاپشن خشكل هم واسه همسري بخريم كه انشالله يكي خشكلش رو براش پيدا كنيم .

مهمترين موضوعي كه ميخواستم بگم و برام خيلي مهمه كه دوستاي عزيزم بخصوص مامانهاي عزيز راهنماييم كنن در مورد زينب دخمل گلمه

زينب امسال كلاس اول و چون پايه هم هست من خيلي نگرانشم يه مدتي كه همه اش كارش گريه بود و مدرسه رو دوست نداشت و همه اش ميگفت چرا اسمم رو تو مدرسه نوشتي و من نميخوام درس بخونم و... كه خدا رو شكر الان به همت معلم عزيزش و صد البته خودم خيلي بهتر شده و ديگه براي رفتن به مدرسه كلي اذيت نميكنه جز در اندكي موارد . اما حالا كه ميره مشكل ما بيشتر در انجام تكاليفشه كه خيلي سستي ميكنه كه حاضر نيست وقتي مياد خونه كاراش رو انجام بده يا بعد از ظهرش حتما بايد شب انجام بده اون هم با كلي زحمت يعني هزار بار بايد بهش بگم زينب مشقات رو ننوشتي زينب ديكته داريا زينب رياضي هات هنوز مونده ها نميدونم يادش ميره نميخواد بنويسه تنبليشه لجبازيشه (اخه اين روزها زينب خيلي لجباز شده) ولي بلاخره مينويسه بعدش هم وقتي مثلا من يا باباش داريم براش ديكته ميگيم يا كمكش ميكنيم تا سر مشقاش رو بنويسه كلي اين وسط خون ما رو تو شيشه ميكنه مثلا دارم براش ديكته ميگم يه حرفش مي نويسه وسطش يه عالمه حرف ميزنه و سوال الكي ميپرسه يا قضيه اي رو يادش مياد تا تعريف كنه يعني شما فكر كنيد هر كلمه اي رو كه مينويسه وسطش كلي حرف ميزنه كه مثلا يه ديكته سه خطي شايد 40 دقيقه يا بيشتر طول بكشه يا اينكه اصلا سعي نميكنه مشقاش رو تميز بنويسه برگه دفترش كج و كوله نشه يا گاهي خيلي لجبازي ميكنه مثلا يه كلمه اي رو خوب بلده بي خودي اشتباه مينويسه يا نقطه ت رو ميذاره پايين كه عصباني بشيم و بهش بگيم پاك كنه يا خيلي بزرگ بزرگ مينويسه يا خيلي خيلي كوچيك كه اصلا پيدا نيست خلاصه كه اصلا علاقه اي براي نوشتن نداره رياضي رو خوب كار ميكنه ولي از اينكه مثلا بايد با كلمه اي جمله بسازه و بنويسه بدش مياد ديگه نميدونم چيكار كنم چه جوري علاقه مندش كنم

ممنون ميشم اگه دوستاي گلم بخصوص اونايي كه بچه كلاس اولي دارن راهنماييم كنند كه سخت محتاجم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 12:22  توسط مهربان  | 

سلام

یه سلام با لپای گل انداخته سری رو به پایین از خجالت بسیار نمیدونم چه جوری این همه تاخیر رو موجه کنم با اینکه نمیشه موجه کرد بگم وقت ندارم که دارم بگم حالم روز به روز بدتر میشه که نه خدا رو شکر روز به روز دارم بهتر میشم فقط شاید یه دلیل مهم داشته باشه اون این اینترنت کوفتیه که حسابی حالم و میگیره یک ساعت باید بشینی تا فقط چند تا وبلاگ رو برات باز کنه خدا میدونه چقدر سرعت پایینه اعصابم رو خرد میکنه خلاصه دردسری داریم که نگو کاش یکی برای رضای خدا یه ای دی سی ال به ما میداد اونوقت ۹۰ درصد مشکلاتمون حل میشد.

خوب بگذریم بریم سر روزمرگیهای خودمون خوب اول روز شماری کنم امروز دقیقا من دو ماه و ده روزمه یعنی هنوز کلی مونده تا به دنیا اومدن نی نی از این روزها بگم که خیلی ویارم نسبت به قبل بهتر شده اما بیشتر اوقات دل درد و دل پیچه دارم معده درد دارم که امونم رو بریده شبها از درد معده خوابم نمیبره اما با این حال بیشتر اوقات در حال خواب و استراحت هستم هنوز نمیتونم اسید فولیک بخورم و کلی از این موضوع رنج میبرم میترسم مشکلی برای نی نیم پیش بیاد دیگه اینکه نمیدونم چرا این روزها اینقدر زود دلگیر میشم و اگه کسی چیزی بهم بگه زود ناراحت میشم و کلی غصه میخورم یه خورده هم واسه خودم لوس شدم بعدش هم اینکه نمیدونم چرا این چند وقت ویار لباس گرفتم یعنی همه اش تو فکر اینم که یه بلوز مانتو شلوار پالتو ... خلاصه کلی چیزهای خشکل بخرم و بپوشم خلاصه تا وضعیتم خیلی عوض نشده کمی تیپ بزنیم  اما از اخلاق خودم بدم میاد اخه برای خرید هر چیزی کلی باید بگردم اخرش هم اون چیزی رو دلم بپسنده پیدا نمیکنم مثلا من فقط دو هفته شاید هم بیشتر داشتم کفش خریدم اخرش هم اونی که میخواستم نشد البته خیلی راحت و سبکه اما زینب میگه مامان این کفشی که خریدی مال پیر زنهاست

الان چند وقته میخوام یه پالتو یا یه کت بخرم اخه بدجوری سرمایی هستم دیشب چند جا رفتیم اما نتونستم چیزی پیدا کنم هم اعصاب خودم خرد شد هم اعصاب همسریم که کلی از اینکه معطل شده عصبانی بود خوب چیکار کنم یه چیز خیلی خوب و شیک میخوام که زیاد هم پف نداشته باشه چون من چادری هستم و نمیخوام چیزی بپوشم که زیر چادر پف کنم مثل یه مانتو عمل کنه  قیمتش هم مناسب باشه (خوش به حال اونایی که بدون ترس از قیمت چیزی فقط انتخاب میکنن قدر خودتون رو بدونید)یه بلوز سبک و گرم برای توی خونه میخوام که اون هم نشد خلاصه که هیچی نگرفتم الان هم حسابی دلم گرفته به خاطر چیزایی که میخواستم و نتونستم بگیرم ولی تا اخر هفته حتما تهیه میکنم

دلم یه مسافرت توپ میخواد مثلا زیارت امام رضا شمال جنوب شیراز اصفهان هرجا که شد تعطیلات هفته پیش جاریم اینا با خواهر شوهر و بچه هاشون رفتند جنوب(بوشهر) بدون اینکه اصلا از ما خداحافظی کنند یا یه تعارف خشک و خالی کنند باهم قرار گذاشتند و رفتند  ناراحت نشدم اما یه خورده دلم گرفت اون هم برای زینب که کلی دریا دوست داره و وقتی فهمید اونا رفتند نگاش یه جوری شد این جور موقع ها خودش خودش رو اروم میکنه میگه ما هم خودمون قراره بریم شمال بریم هتل بریم رستوران خشکل و... تازه قرار گذاشتند عید هم با اون یکی خواهر شوهرم اینا همه با هم برن شمال  البته ما هم اگه خدا بخواد میخوام یه خورده پس انداز کنیم امسال چند روز قبل عید مشهد باشیم اون هم با قطار انشالله  شما هم برامون دعا کنید مشکلی پیش نیاد بتونیم بریم

فکر میکنم برای امروز بس باشه با اینکه هنوز کلی حرف دارم اما اگه پستم طولانی بشه شاید دوستان عزیزم حوصله خوندنش رو نداشته باشن  قول میدم این دفعه زودتر بیام

بای

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 9:28  توسط مهربان  | 

سلام

سلاام به همه دوستاي گلم

اميدوارم همگي خوب و خوش و سرحال باشين

شرمنده ام ميدونم بد قولي كردم اما اين هفته واقعا حالم خوب نبود ويارم شديد بود كلي اذيت شدم ولي خدا رو شكر امروز خيلي بهترم  اما با اون حال بدم ميومدم وبلاگاتون رو باز ميكردم و ميخوندم اما اصلا حال تايپ كردن نداشتم از اين روزهام بگم كه نه ميتونم به خودم برسم نه به زندگي و نه شوهرم و نه بچه ام اخه اكثر اوقات روي مبل دراز كشيدم و يه پتو هم روي سرم هي خدا خدا ميكنم اين ويار تموم بشه من پاشم به كارام برسم اما نميذاره دل پيچه و دل درد شديد ميگيرم و حالت تهوع شديد ارزو مونده به دلم يه قلپ اب خنك بخورم يا يه ليوان چاي اما دريغا كه من اصلا نميتونم چيز ابكي بخورم بخصوص اب اين روزها كه حالم زياد خوب نيست بيشتر ميرم خونه مامان اخه اونجا كه هستم حالم خيلي بهتره نميدونم چه جوريه كه تو خونه حالم بدتر ميشه خلاصه كه من هستم با سر و صورت نامرتب و موهاي ژوليده و كثيف كه امروز هر طور شده ميخوام برم حموم مني كه يه در ميون حموم ميرفتم روزي چند بار جلوي اينه به خودم و سر و وضعم ميرسيدم الان 3 روزه حموم نرفتم از ديروز تا حالا موهام و شونه نزدوم رنگ و روم هم كه بيشتر اوقات زرد و پژمرده  خلاصه كه خودم هم از خودم وحشت دارم چه برسه به همسر جانم

اين هفته ميخوام  اگه حالم خوب بود برم ارايشگاه يه دستي به سر و صورتم بزنم و موهام رو هم كوتاه كنم اما نميدونم چه مدلي اخه ميدوني من موهام خيلي لخته و زياد هم پر پشت نيست بعدش هم كه ميخوام يه جوري كوتاه كنم كه پف كنه و خلاصه خيلي خشكل مشكل بشم اخه تو اين يك ماه اخير ممكنه چند تا عروسي داشته باشيم ميخوام تا وضعيت ظاهريم عوض نشده يه خورده به خودم برسم خلاصه اگه طلاعاتي داريد خوشحال ميشم بدونم

فعلا ديگه بيشتر از اين نميتونم بشينم احوالاتم در حال دگرگونيه برم تا كار دست خودم ندادم

دوستون دارم يه عالمه هر چي بگم بازم كمه

نوشته شده در روز سه شنبه ۳ آذر ماه

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 6:37  توسط مهربان  | 

سلام

صبح روز شنبه همگيتون به خير و شادي اميدوارم روز خوبي رو آغاز كرده باشين

الوعده وفا من كه گفته بودم زياد نميتونم يه حرف رو تو دلم نگه دارم با اينكه خيلي هاتون هم حدس زده بودين اره درسته ما داريم جمع سه نفره مون رو تبديل به 4 نفره ميكنيم يعني تقريبا نيمه تيرماه ما ميشيم 4 نفره براي همين گفتم حالم خوب نيست اخه اين روزها بدجوري ويار دارم اما خدا رو شكر خيلي بهتر از وقتيه كه زينب رو حامله بودم اون موقع ها حالم خيلي بدتر بود اما خوب الان هم خيلي اذيت ميشم يه خورده هم مشكل ل ك ه ب ي ن ي دارم براي همين دكتر تقريبا بهم استراحت مطلق داده (اما كو گوش شنوا) اخه هفته پيش خيلي وضعم ناجور شد اما خوب به خير گذشت تفصير خودم بود دكتر بهم استراحت داده بود گوش نكردم كلاسام و ميرفتم كارهاي خونه رو قشنگ انجام ميدادم اين جوري شد كه اون جوري شد حالا تقريبا خيلي بيشتر مواظب خودم هستم اگه اين وياره به اميد خدا بدتر از اين نشه مشكل ل ك ه ب ي ن ي هم رفع بشه فكر ميكنم دوران حاملگي شيريني داشته باشم ميدونيد چيه من تو اين دوران اصلا نميتونم قرص بخورم اما الان بايد روزي 3 تا قرص بخورم و تقريبا ميشه گفت وحشتناكه چون من حتي از ديدنشون هم حالم بد ميشه ( ايزوكسوپرين آ اس آ و اسيد فوليك) اينها هم جوريه كه حتما هم بايد بخورم مثلا اين دومي رو دو روز نخوردم اون مشكل ل ك ه ب ي ن ي دو باره ظاهر شد خلاصه كه نميدونم چيكار كنم بعضي وقتها هم كمرم خيلي درد ميگيره خلاصه كه بشتر اوقات دراز كش هستم خواهرام و مادرم و بخصوص همسر جان خيلي برام زحمت ميكشن و من كلي خجالت زده ميشم كاش تا سه ماهگي اين مشكله رفع بشه من بعدش بتونم به كارام برسم من از يه جا خوابيدن و هيچ كاري نكردن متنفرم

اگه بخوام اندر احوالات اين روزهاي خودم بگم كه ديگه فكر كنم سردرد بگيرين پس فعلا تا همين جا اكتفا ميكنم

از زينب بگم كه اين روزها خيلي دختر خوبيه و از اينكه مادرش قراره يه ني ني براش بياره خيلي خوشحاله البته خيلي دلش ميخواد كه دختر باشه و كلي هم اسم براش انتخاب كرده كه ميگه ميذاريم لاي قران هر كدومش اومد ميذاريم

اوايل كه مشكوك به حاملگي بودم و هنوز ازمايش نرفته بودم ولي يه جورايي مطمئن بودم يه روز صبح بهش گفتم ميخوام امروز يه رازي رو بهت بگم ميخوام فقط من بدونم و تو وديگه هيچكي قول بده كه به كسي نميگي اين يه راز خيلي خيلي بزرگه كه فقط بايد من بدونم و تو بابايي (به اين دليل بهش گفتم چون كه صبحها كه ميخواست بره مدرسه خيلي اذيت ميكرد و گفتم اگه بدونه من حامله ام بيشتر هوامو داره و كمتر اذيتم ميكنه اخه دختر خيلي خيلي دلسوزيه) خلاصه كه اين قول و داد و كلي هم خوشحال شد و هزار تا سوال كه كي به دنيا مياد؟ پسر هست يا دختر؟ چه جوري به دنيا مياد؟ و من دوست ندارم تو بري بيمارستان بستري بشي و ... تا اينكه رفت مدرسه بعد از مدرسه دخترم هوس ميكنه بره خونه مامان بزرگش كه به مدرسه اشون نزديكه اول به مادربزرگش ميگه كه مادرم قراره ني ني بياره و اين يه رازه و نبايد به هيچكي بگم بعد هم به خاله اش به اون هم ميگه اين يه رازه و مادرم گفته كه به هر كي گفتي بهشون بگو به هيچكي نگن بعدش بقيه خاله ها و عمه هاش حالا هم هر كي به خونه مون زنگ ميزنه اول ميگه بگو من حامله ام اين كه ديگه راز نيست همه بايد بدونند خلاصه اين هم از راز ما كه فكر كنم تنها خواجه حافظ شيراز نميدونه

 فكر ميكنم اين روزها بيشتر سر و كله ام اينجاها پيدا بشه انشالله اگه حالم خوب باشه بتونم بشینم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 8:31  توسط مهربان  | 

سلام

وايييييييييييييي چقدر دلم براي اينجا تنگ شده بود اخه ميدونيد يه دو هفته اي ميشه شايد هم بيشتر كه اين كامي جون ما خراب شده بعد از كلي تعميرات خدا رو شكر امروز كمي حالش روبه راهه اما فكر نميكنم زياد دوام بياره بعدش هم اينكه خودم چند وقتيه به خاطر يه قضيه اي حالم زياد خوب نيست و بيشتر در حال استراحتم خلاصه كه كلي دلم براي اينجا تنگ شده بود كلاس هم كه ديگه نميتونستم برم خلاصه كه فعلا رسما به دلايلي خونه نشين شدم اما نه اونقدر خونه نشين اما بيشتر اوقات خونه ام خيلي كم بيرون ميريم ديگه كم كم داشتم افسردگي ميگرفتم كه خدا به دادم رسيد و كامي جون درست شد البته زياد نميتونم بشينم اما ميتونم هر از گاهي بيام اينجا خيلي خوشحالم خيلي خيلي

دلم براي همه تون شده يه ذره كلي هم بايد وبلاگاتون رو بخونم تا ببينم اين چند وقت چه خبر بوده خلاصه كه حسابي بايد بشينم به وبلاگ خوني كاش يه لب تاپ داشتم اونوقت خوابيده هم ميتونستم بخونم

از همه تون ممنونم كه اين مدت كه نبودم به يادم بوديد و جوياي احوالم متشكرم عزيزاي دلم

پ.ن: بعدا راج به اون قضيه براتون ميگم چون من اصلا نميتونم يه حرفي رو تو دلم نگه داره با اينكه فكر ميكنم خيلي تابلو حرف زدم و خيلي ها متوجه شده باشند

پ.ن: گيتي جان خيلي خيلي ممنون اون ادرس عكسهاي عقد كه برام گذاشته بودي عالي بود خيلي خيلي خوشحالم كردي يك دنيا ممنون اخه من نتونستم هنوز ايميلم رو باز كنم و عكسهايي كه برام فرستادي رو ببينم

ببخشيد نميتونم بيشتراز اين نميتونم بنويسم انشالله بعدا ميامو كلي حرف ميزنم يا به قولي مينويسم پس فعلا

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 20:28  توسط مهربان  | 

سلام صبح روز سه شنبه همگیتون به خیر و شادی  نمیدونم چرا این هفته اینقدر تنبل شده بودم تنبل که نه ولی یه خورده این هفته وقتم بیشتر پره هفته  ای سه روز میرم کلاس کلاسش خوبه تا حالا هم یه خورده پیشرفتهای کوچولو کردم  اینقدر دلم میخواد برم کلاس نقاشی روی مخمل که نگو البته اونجا کلاسش هستا اما اگه من برم ثبت نام کنم اونوقت باید هر روز از 8 صبح تا 12 ظهر اونجا باشم اونوقت به کار زندگی و خونه داریم و شوهر داری و بچه داری و اینا نمیرسم بعدش اینکه فکر میکنم نتونم دو تا کلاس رو با هم برم بهتره یکی یکی برم فکر میکنم تاثیر یادگیریش بیشتر باشه  همین سه روز در هفته که میرم به خیلی از کارهای اون روزم هم نمیرسم بعدش هم که دخملی هم که کلاس اولیه و باید براش وقت بذارم خلاصه که در کل نمیتونم فعلا کلاس نقاشی روی مخمل رو برم اما خیلی دوست دارم

دیگه چی میخواستم بگم من عاااااااااااااااااااشق خریدم این چند روز هی کم و بیش دارم به این حس زیبام میرسم چند روز پیش یه سفره داشتم پولش رو گرفتم و تصمیم گرفتم باهاش هر چی دوست دارم برای خودم بخرم هر چی دوست دارم که نمیشه اما خوب بد نیست بعدش دارم پولام و جمع میکنم و میخوام اون سفره قدیمیم رو بفروشم باهاش یه سفره جدید بگیرم خیلی این سفره رو دوست دارم چند وقت پیشا یه خونواده ای این سفره رو اجاره کرده بودند من رفتم براشون چیدم و میوه ارایی کردم خیلی دوست داشتم  عکسش رو میذارم ببینید چطوره خوب هست بگیرم تازه ابشار هم داره فکر کنم مورد پسند باشه اما بازم نظر شما برام مهمه راهنماییم کنیدا

از صبح تا حالا میخوام دو تا عکس بذارم نمیشه این سایت اپلود عکس فقل میکنه و باز نمیشه خسته شدم خدااااااااااااااااااااااااااااااااا

انشالله اگه تا شب درست شد میذارم

پس فعلا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 9:14  توسط مهربان  | 

سلام

خوبین؟

وایییییییییییی فکر کنم دوباره تنبل شدم اخه یه چند روزیه اینجا نیومدم البته اومدما اما متاسفانه وقت نشد پست جدید بذارم خوب بگم از این چند روز چیکار کردم چهارشنبه جلسه اول کلاسم بود چه کلاسی مگه نگفتم ؟خوب الان میگم من رفتم دو تا کلا تو مرکز صنایع دستی ثبت نام کردم یکی کار روی سفال که شامل نقاشی رو سفال و دکوپاژ و غیره هست که این کلاسش از چهارشنبه شروع شده و امروز جلسه دومش هست یکی هم نقاش رو چرم که فکر کنم از ماه بعد شروع بشه خلاصه که امروز هم باید برم و برای همین دارم تند تند مینویسم که زود برم به کارام برسم پنج شنبه هم که عروسی داشنیم عروسی دختر داییم بود سفره عقدش هم خودم درست کردم که هیییییی بدک نشد خودم میخواستم بهتر از این بشه اما همه تعریف کردن و مورد پسندشون بود زیاد از مدل میوه آراییش خوشم نیومد الان عکسش رو میذارم ببیننید اخه میوه زیاد نگرفته بودند بعد چند قلم میوه هم که من احتیاج داشم نگرفته بودند خلاصه که اینجوری شد که زیاد پسندم نشد دیروز بعد از ظهر هم همگی مامان و بابا و خواهر برادرا همه رفتیم یزد اول خونه خواهر زاده ام بعد هم خونه داداشم برای قرائت هفتگی قران اخر شب هم داداش یه اش خوشمزه گرفته بود خوردیم و راه افتادیم و برگشتیم وفتی رسیدیم خونه ساعت 11 بود

ببخشید دیرم شده باید برم هنوز کلی کار دارم فقط اومدم عرض سلامی کرده باشم و اظهار وجودی

پ.ن : نمیدونم چرا این سایت آپلود عکس باز نمیشه بعدا میام اگه درست شده عکس میذارم

وااااااااااااا چرا این ساعت پایین اینجوری شده ساعت الان ۶و خورده ای نه ۲ و خورده ای

این هم عکس میوه آرایی سفره عقد دختر داییم چطوره؟

mk2ab3p4de18xid2j5f1.jpg

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 2:47  توسط مهربان  | 

سلام

صبح روز سه شنبه همگیتون به خیر و شادی چرا خوابید شما پاشید دیگه تا لنگ ظهر میخوایین بخوابین ببینید من چه دختر خوبیم اینقدر سحرخیزم ازساعت5:30 صبح که پاشدم دیگه نخوابیدما شما هم مثل دخترای خوب پاشین

خوب بگم از دیروز

دیروز حسابی روز خوبی بود برامون صبح که اینقدر خوب شاد و شنگول بودم تا شب همینجوری موندم خدا رو شکر. دیروز ساعت 3:30 بعد از ظهر به همراه بابا و مامان را افتادیم به سوی یزد خونه خواهر زاده ام خواهر کوچیکه هم که از دیروز اونجا بود قرار بود با هم برگردیم رفتیم فکر میکنم حدودای 4:30 بود رسیدیم وایییییییییییییی چه دخمل کوچولوی نازی بود ان نازنین زهرا خیلی خوشمل بود خوب به باباش رفته دیگه البته مامانش هم خشکله خدا براشون ببخشه خلاصه که تا 7 اونجا بودیم زینب از وقتی که راه افتادیم کچلمون کرده بود اینقدر گفت بریم پارک شادی(شهر بازی) خلاصه یه ریز میگفت یک لحظه اروم نمیگرفت خلاصه با داداشم اینا که اونا هم یزد زندگی میکنند تماس گرفتیم و گفتیم نمیتونیم بیاییم خونه تون اگه شما هم می ایین بیایین پارک اونها هم از خدا خواسته اومدن خلاصه رفتیم زینب انگاری داره رو ابرها سیر میکنه اینقدر خوشحال بود بچه ام بخصوص وقتی پسر داییش پارسا اومد دیگه رو پای خودش بند نبود تا اونجایی هم که تونستند بازی کردند اول من و همسری و زینب و داداشم وپسرش و خواهرم رفتیم منو ریل خوب بود اما یه خورده من ترسیدم بعد که اومدیم پایین بچه ها دویدم رفتن سرسره ابشار خیلی بلند بود من که نگاه میکرد سرم گیج میرفت باباهاشون هم باهاشون رفتن که بچه ها نترسند ولی فکر کنم باباها ترسیدند اما این دو تا وروجک نه. بعد چیکار کردیم؟ اهان بچه ها رفتند پارک بادی داداش هم رفت برای من و خواهرم و زن داداش (خواهرشوهری) وخودش بلیط کشتی صبا گرفت(چون بابا و مامان و همسری میترسیدند ) من تا حالا این کشتی رو سوار نشده بودم اگه تو خواب دیده بودم چه جوریه عمرا سوار میشدم وحشتناک بود خلاصه که دل و روده ام به هم ریخت حالا نمیدونم هم چیم سر جاش هست یانه خلاصه که خیلی وحشتناک من عمرا دیگه سوار همچین چیزی بشم تا نیم ساعت بعدش هنوز سر گیجه داشتم بعد از اون داداشی با خواهری رفتن پیتزا بگیرن ما هم بچه ها رو بردیم استخر توپ که حسابی هم اونجا بازی کردند تا پیتزاها اماده شد و اومدند اونقدر گرسنه بودیم که خدا میدونه زینب هم که عاشق پیتزا این قسمت اخر خیلی بهمون چسبید دستت درد نکنه داداش گلم حسابی زحمت کشیدی خدا خیرش بده خیلی وقت چنین پیتزایی به رگ نزده بودیم بعدش هم با اینکه زینب هنوز خسته نشده بود و بازم میخواست بازی کنه اما ما دیگه حسابی خسته شده بودیم برای همین اومدیم بیرون پارک و برای بچه ها بادکنک خریدیم تا اروم بشن و بدش از همدیگه خداحافظی و پیش به سوی خانه هایمان بعد هم مسواک و لالا

این هم از دیروز ما که خدا رو صد هزار مرتبه شکر خیلی خوب بود امروز هم روز خوبیه پس پیش به سوی یه روز خوب دیگه

این هم عکس نازنین زهرا کوچولومون

1xmf88cteh4oe3n6rj5.jpg

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 7:36  توسط مهربان  | 

سلام

واییییییییییییییییییی امروز چه روز خوبیه چه صبح دلگشایی چقدر زیباست چقدر امروز پرانرژی ام با اینکه دیشب دیر خوابیده بودم اما امروز نمازم رو که خوندم دیدم واییییییییییییییییییی کلی سرحالم و اصلا خوابم نمیاد خدایا شکرت که روز به این خوبی رو بهم هدیه دادی خدایا شکرت که امروز قراره بهترینها رو برام فراهم کنی خدایا شکرت که قراره امروز و هر روز خبرها و شنیدنیهای خوب بشنوم خدایا شکرت که همه با هم خوبند خدایا شکرت که زندگی اینقدر شیرینه من میخوام پرده هام رو عوض کنم خدایا شکرت که تو اینقدر خوبی که کمکم میکنی که این کار زودتر انجام بگیره خدایا ممنونتم که داری همه اون چیزهایی که دلم میخواد بهم میدی خدایا شکرت که ما قراره به زودی پولی رو که از چند نفر بابت ماشین قرض کردیم زود زود بهشون برگردونیم(مادربزرگ همسری و برادر شوهر گرامی) خدایا یک دنیا ممنون که امسال دیگه حتما پشت بوم خونه امون که نصفه اجر شده امسال حتما تمومش میکنیم به اضافه بقیه قسمتهای خونه که به زودی تکمیل میشه واییییییییییییی اونوقت چی میشه چه خونه خشکلی میشه همونی میشه که همیشه دلم میخواست

هنوز یه عالمه چیز دلم میخواد خدایا ممنون که قراره همه اشون رو بهم بدی بعدا میام به خاطر همه اون چیزهایی که قراره بهم بدی ازت تشکر میکنم

داشتم روی قانون جذبم کار میکردم دیروز برای یه مسئله ای رو قانون جذب کار کردم خیلی خوب جواب داد حالا از امروز میخوام روش بیشتر تمرین کنم ببینم چی میشه اگه هر روز به یکی از خواسته هام حتی خیلی کوچیک جواب داده بشه چییییییییییییی میشه .

همسری و دخملی هنوز خوابند ساعت تلویزیون رو کوک کردم ساعت 6:20 شبکه دو روشن بشه اخه موقع پخش این برنامه خاله نگاره که زینب به بهونه اون از خواب بیدار میشه من خودم هم این خاله نگار رو خیلی دوست دارم خیلی خوب با بچه ها ارتباط برقرار میکنه من که هر روز دلم میخواد برنامه اش رو ببینم فکر کنم بیشتر با من ارتباط برقرار کرده

امروز بعد از ظهر قراره با مادرم اینا و خواهرا بریم یزد خونه خواهر زاده ام تا کوچولوش رو ببینیم نازنین زهرای عزیزمون همون اولین نتیجه پدر مادرم خداکنه بهمون خوش بگذره که حتما میگذره ما اینجا یه اعتقادی داریم اون هم اینه که برای اولین یه نوزاد تازه به دنیا اومده رو که میبینیم تو صورتش نگاه میکنیم و یه دعا یا یه ارزو میکنیم یعنی خدا رو به بیگناهی این طفل کوچیک قسم میدیم و معتقدیم که حتما دعامون مستجاب میشه من چند تا ارزوی خیلی قشنگ دارم که میدونم حتما براورده میشه میخوام برای چند تا از دوستای عزیزم که سالهاست منتظر نی نی هستن دعا کنم امید که مور قبول قرار گیرد

خوب من دیگه برم یکی دو تا وبلاگ بخونم که وقت ندارم باید برم صبحون اماده کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 7:15  توسط مهربان  |