|
|
|
|
|
سلام چند روزه میخوام بیام بنویسم اما نشد یعنی شد پریروز یه عالمه نوشته بودم پرید یادم رفت سیو کنم همه اش هم تقصیر این کامپیوتر خدا بگم چی نشده که یهو قفل کرد و همه نوشته هام پرید . بعدش هم اونقدر سرگرم این دوتا وروجک بودم که دیگه وقتی برام نموند . الان هم که اینجام محمدیاسین گلم خوابه دیروز بعد از ظهر اصلا نخوابید یه ریز تا ده شب بیدار بود برای همین الان هنوز خوابه بمیرم الهی بچه ام یک هفته است سرما خورده سینه اش خرابه گوش درد شدید هم داشت الان نزدیک ده روزه که داره دارو میخوره + جوشونده های گیاهی که هر روز بهش میدم بهتره ولی هنوز سرفه میکنه . دو روز پیش اینجا هوا خیلی خیلی سرد بود بخصوص پریشب که باد سردی هم می اومد اما دریغ از یه ذره برف . زینب خانوم ما داره دیوونه میشه از بس دلش برف میخواد الان دو ساله که هیچ برفی نیومده فقط دو سال پیش یه ذره برف اومد و زود تموم شد خلاصه که تو شهر ما همه تشنه برف هستند خدایا مددی . 12 بهمن برابر با 8 ربیع الاول روز تولد قمری زینب خانوم ما هست البته فقط همین نیست یه روز خیلی خیلی مهم دیگری هم هست روزی که دختر گل ما 9 سالش تموم میشه و به سن تکلیف میرسه دلم میخواد از این روز یه خاطره خیلی خیلی خوب براش بمونه نمیدونم باید چیکار کنم یه جشن تکلیف توپ بگیرم و همه رو دعوت کنم یا خودمون 4 تایی یه جشن کوچولو بگیرم . نمیدونم چیکار کنم دلم میخواد شماها دوستای گلم برام بگید چیکار کنم بی صبرانه منتظر ایده های قشنگتون هستم مثلا تو شهر شما یه دختر بچه که به سن تکلیف میرسه چیکار میکنن چه رسم و رسوماتی دارین خیلی دلم میخواد بدونم دلم میخواد یه روز خوب براش بسازم البته مدرسه هم قراره تا چند ماه دیگه برای همه بچه های کلاس جشن تکلیف بگیرن اما خوب من هم میخوام برای دخترم جشن بگیرم خلاصه که دلم میخواد از همه لحاظ راهنماییم کنیذ چون من نه تا به حال جشن تکیف گرفتم نه رفتم برای همین خیلی به کمکتون احتیاج دارم . |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 9:17 توسط مهربان
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام 10 سال گذشت به همین راحتی به همین زودی 10 سال گذشت 10 سال پیش در چنین روزی من و همسری با هم ازدواج کردیم وشدیم زن و شوهر .لحظه به لحظه اون روز هنوز تو ذهنمه هنوز فراموشم نمیشه یادمه اون شب بارون خیلی تندی می اومد همه کوچه ها رو آب گرفته با یه مصیبتی از آرایشگاه اومدیم خونه . شب پر از استرس و اضطرابی داشتم هنوز هم نمیدونم چرا اون شب اینقدر احوالاتم دو گانه بود اما اینو بگم که اون شب شدیدا میترسیدم میترسیدم از ادامه زندگیم بعد از اون شب . خواستگاری ما خیلی زود به عقد رسید برای همین خیلی شوکه بودم فکرش هم نمیتونستم بکنم به این زودی دارم متاهل میشم خوب جواب دیگران هم به من این ضرب المثل بود : شتریه که در خونه هر کس میخوابه . این شد که ما هم متاهل شدیم الان هم ده ساله که به خدمت مقدس همسری در اومدیم و همچنین خدمت مفدس تر مادری . حالا کی این خدماتمون تموم میشه اون و نمیدونیم خوب اون هم شتریه که در خونه هر کسی میخوابه . برنامه ای آنچنانی نداریم برای امروز خوب از طرف خودم بگم که تا به الان هییییییچ کادویی برای همسری خریداری نشده البته قرار بود بگیرم اما خوب هنوز جور نشده تنهایی برم بیرون بگیرم شاید تا شب تهیه کنم از طرف همسری هم که خودم میدونم مثل همیشه هیچ کادویی در کار نیست آخه من اگه بعد از ده سال همسریم رو نشناسم که نمیشه بهم گفت زن . خوب همین دیگه یعنی من هنوز حرفها م تموم نشده ولی گل پسر مامان بیدار شده و داره داد میزنه ماماااااااااااااااان بیااااااااااااااااااااااااااا خوب در آخر سالگرد ازدواجمون مبارک برامون آرزوهای خوب کنید |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 8:44 توسط مهربان
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز زینب کمی بهتر بود در انجام تکالیف مدرسه اما امروز هم مثل روزهایی بود که مرا تا مرز جنون حرص داد .
خوب دلم خواست بیام فقط همین رو بگم از بس از دستش امروز عصبانی بود اما الان حالم مثل شبهای دیگه زیاد بد نیست تونستم خودم رو کنترل کنم الان جز سر درد مشکل دیگه ای ندارم بی خوابی زده به سرم الان بهترین موقع است برای اینکه اینجا باشم اطلاعات خوبی رو که خیلی وقت بود دنبالش بودم سرچ کردم و پبداش کردم باید بیشتر یاد بگیرم باید بتونم بیشتر خودم رو کنترل کنم تا کمتر آسیب ببینم التماس دعا |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 23:45 توسط مهربان
|
|
||
|
|
|
|
|
یادداشت خصوصی ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 23:42 توسط مهربان
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام خوبید؟ما هم خوبیم میدونم خیلی تاخیرداشتم قرار بود دیروز یه پست بذارم اما خوب بازم تنبلی نذاشت ولی وبلاگ بچه ها رو آپ کردم میدونید من با چه وضعی نشستم و دارم مینویسم یه ژاکت کلفت تنمه یه کلاه پشمی هم سرم گذاشتم از این جوراب کفشیهای کلفت هم پامه خلاصه که با تجهیزات کامل نشستم دارم مینویسم اخه این اتاقی که کامپیوتر داخلش هست(پذیراییه) خیلی سرده بخاریش هم وصل نشده یعنی وصل هست اما روشن نمیشه آخه زیاد استفاده ای نداره ما هم امسال تصمیم گرفتیم مصرفمون خیلی زیاد نشه یادتونه پارسال چقدر حرص خوردیم بابت هزینه گاز امسال از 4 تا بخاری 3 تاش روشنه ویکی رو فقط وقتی مهمون داریم و به این اتاق نیاز داریم روشن میکنیم تازه آشپزخونه امون هم اپنش رو به این اتاق وحسابی هم اونجا هم سرده من بیشتر اوقات با همین تیپ تو آشپزخونه مشغولم خلاصه بعضی وقتها این ترس از سرما نمیذاره من زیاد بیام پای کامی جون . تصمیم گرفتم کامپیوتر رو ببرم تو اتاق خواب اگه درست شد که دیگه این مشکل بزرگ هم حل خواهد شد اما قبلش یه سری جابه جایی باید انجام بشه که کمک همسر جان رو میطلبه . این چند وقت اتفاق خاصی نیفتاده مهمترینش اینکه واکسن یک سال نیمگی گل پسر هم زده شد توضیحات کامل رو تو وبلاگ خودش دادم یکی دیگه هم اینکه یه سرما خوردگی خانوادگی رو هم پشت سر گذاشتیم اهان یادم رفت بگم که تو ایام محرم هرشب با بچه ها به هیئت میرفتیم کلی از این شب ها استفاده کردیم خدا رو شکر هر دوشون بچه های خوبی بودند البته زینب خانوم کمی شیطونی میکرد از بس این بچه اونجا حرف زد دیگه صدای همه در اومده بود محمدیاسین گلم هم که قربونش برم ماه بود همه از بزرگ و کوچیک عاشقش شده بود از بس بلبل زبونی میکرد بعدش هم اونقدر قشنگ کنار دایی هاش می ایستاد و سینه میزد که آدم میخواست قورتش بده اینقدر با نمک بود کل این تکیه رو زیر و رو میکرد من هم هر دفعه باید یکی از داداشها رو میفرستادم دنبالش تا از یه جایی بیرونش بکشند آخه به همه جا سرک میکشید خلاصه که بساطی داشتیم ما این چند وقت کلی این مدت ÷سرک جو گیر شده بود هر صدایی از تلویزیون پخش میشد اعم از خوندن قران اذان نوحه و..و حتی آواز خونی های بابا تو خونه ایشون هر جا بودند شروع میکرد به سینه زدن . دیگه چی میخواستم بگم...... آهان یه خبر تقریبا بد هم که چند روز پیش همسر جان به ما ابلاغ نمودند اینکه 40 تومان از حقوقشون رو کسر کردند میگه اونایی که زیر 20 سال استخدام شدند باید 40 تومن از حقوقشون کسر بشه تازه قرار بوده که از اول مهر کسر بشه که یادشون رفته و مثل اینکه قراره یه جا این ماه کم بشه خدا کنه یه جا کم نشه که بدبخت میشیم شنیدین میگن مورچه چیه که کله پاچه اش چی باشه ؟ یکی از مصادیقش ما هستیم باز خدا رو شکر که یارانه داریم وگرنه که.... بگذریم چاره ای نیست باز هم باید بگیم: خدا گر زحکمت ببندد دری زرحمت گشاید در دیگری |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 8:58 توسط مهربان
|
|
||
|
|
|
|
|
حال و هوای این روزهایم این گونه است:
بر مشامم میرسد هر لحظه بوی کربلا بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا تشنه آب فراتم ای اجل مهلت بده تا بگیرم در بغل قبر شهید کربلا
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 8:17 توسط مهربان
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام صبح سرد شنبه اتون به خیر و شادی وایییییییییی که چقده هوا سرده اونقدر دیروز و دیشب هوا سرد بود که ما مطمئن بودیم امشب حتما برف میاد صبح که از خوا بیدار شدم پرده رو زدم نا به این امید که یه عالمه برف اومده باشه اما هیچی هیچی هیچ خبری از برف نبود وای خدا جون ما اینقدر دلمون برف میخواااااااااااااد اینقدر هم خونه مون سرده که من یکی دارم یخ میزنم دیشب به همسری میگم کاش می شد زمستونا میرفتیم یه خونه کوچولو اجاره میکردیم این چند ما ه رو اونجا زندگی میکردیم که حسابی بشه گرمش کرد والا من که کارم تیشتر تو آشپزخونه است و اونجا هم خیلی سرد محمدیاسین هم که همه اش دنبال منه یعنی یه لحظه یه جا تنها نمیمونه کلی هم لباس تنش کردم اما به هیچ وجه کلاه تو خونه سرنمیذاره صبح یه روسری کوچولو سرش گذاشتم اینقده پسرم یه دخمل ناز شده بود که خدا اینجا بود دلم یه عالمه یه دختر دیگه خواست شاید به زودی نظرم در مورد اینکه دو فرزند کافی است به سه فرزند کافیست برسه . زینب خانوم ما چند روزیه که سرما خورده گلوش درد میکنه و سردرد داره چند روز هم میشه که چیزی نخورده دیگه شده پوست و استخون دیگه واقعا از بدغذایی این بچه درمونده شدم سوپ درست میکنم نمیخوره کته میذارم نمیخورم و...چند وقتیه اصلا گوشت نمیخوره .امروز هم از صبح تا حالا عزا گرفتم که چی براش درست کنم . امشب شب اول ماه محرمه زینب خانوم ما این ماه رو خیلی دوست داره و هر شب هم باید بره هیات تازه داره با دو تا دیگه از دوستاش روزنامه دیواری درست میکنه اسمش هم هست هلال غم کلی ذوق داره برا درست کردنش . راستی خدا میدونه محمدیاسین شبها قراره تو هیات چقدر شیطونی کنه خدا بهمون رحم کنه |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 11:4 توسط مهربان
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 23:43 توسط مهربان
|
|
||
|
|
|
|
|
گاهی وقتها این سکوت صبحگاهی رو با هیچ چیز توی دنیا عوض نمیکنم بخصوص صبح شنبه که بعد دو روز سر و کله زدن با بچه ها وکلی حرص خوردن بالاخره صبح شنبه رسیده و اگه اون شنبه مثل امروز باشه که محمدیاسین هم هنوز خوابه بیشتر میچسبه دیروز و دیشب کلی هم خودم رو اذیت کردم هم زینب رو . اینا همه اش به خاطر ضعف خودمه وقتی خانومی ما تکلیف شنبه اش رو چهارشنبه وپنج شنبه دست بهش نمیزنه بعد صبح جمعه از 9 صبح دفتر کتاباش رو پهن میکنه تا 10 شب هم پهن هستش بازم تموم نمیشه شما چیکار میکنید حتما فکر میکنید چقدر مشقش زیاده نخیر اصلا هم زیاد نیست اگه بشینه بنویسه و بخواد بنویسه همه اش کلهم یک ساعت هم وقت نمیبره مهم اینه این دخملی ما نمیتونه ونمیخواد یه سره بشینه بنویسه وسط انجام دادن تکلیفهاش همه کار میکنه کاردستی درست میکنه نقاشی میکشه بازی میکنه با محمدیاسین دعوا میکنه غذا میخوره میوه میخوره خلاصه که تا این مشق تموم بشه جونمون رو به لب میرسونه تازه این وسط گاهی هم که داره مشق مینویسه من باید کمکش کنه یا براش کلمه رو پیدا کنم یا کارای دیگه . آخرش هم شب با گریه خوابیده چرا؟ چون هنوز یه مقدار از مشقش مونده بوده شما جای من بودید چیکار میکردید وقتی هم که براش توضیح میدم که مثلا اگه پنج شبه یه خورده اش رو انجام داده بودی فقط به فکر بازی نبودی و یا از صبح تا حالا کارای دیگه رو انجام نداده بودی و نشسته بودی به تکلیف هات رسیده بودی الان تموم شده بود بازم گریه کنه که خودم میدونم اشتباه کردم هزار تا قول بده که دیگه تکرار نکنه اما من که میشناسمش بازم همین آشه همین کاسه . خلاصه که شب کلی اعصابمون خورد شد بعدش هم محمدیاسین از شب تا صبح ناارومی کرد نمیدونم چش بود فکر کنم باز دندونش داره میاد شب هم ننتونستم بخوابم برای همین با اینکه صبح زینب زیاد برای مدرسه رفتن اذیت نکرد اما من هنوز حالم خوب نیست و نتونستم خودم و اعصاب درب و داغونم رو جمع و جور کنم . هرچی فکر میکنم اینجوری نمیشه زندگی کنم باید یه فکری بکنم بهتره برم چندتا کتاب در زمینه کودکان بگیرم بخونم یه خورده معلوماتم بره بالا .چند تا کتاب خوب سراغ ندارین؟ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 9:2 توسط مهربان
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام خوبید؟ در حال حاضر که من مشغول نوشتن هستم شرح حال دیگر افراد خانواده بدین گونه است : گل پسر در کنار گل پدر به خواب عمیقی فرو رفته است و تا دو ساعتی همه چی امن و امانه گل دختر هم بعد از دعوای کوچکی که با بنده یعنی همان مادر دلسوز و مهربون و... انجام داده به حالت قهر به خانه مادربزرگشان (مادر پدر) رفته است وباز هم میتوانم بگویم که همه چی امن و امانه . امروز برای ناهار بعد مدتها آبگوشت داشتیم که با سبزی خوردن و ترشی و دوغ حسابی چسبید ومن هم که این روزها به بهونه زیاد شیر خوردن گل پسر زیاد غذا میخورم حسابی خوردم و حالا احساس میکنم زیادی خوردم خدا رحم کنه . واییییییییییییییییییی چقدر سردمه این روزها هوا خیلی سرد شده من خیلی سرمایی هستم برای همین زمستون رو اصلا دوست ندارم بخصوص زمستونای اینجا که سال بیاد وبره کسی برف نمیبینه زینب خانوم ما به خاطر این موضوع بارها گریه کرده بخصوص صبحها که صداش میکنم بلند بشه برای مدرسه وقتی از زیر پتوی گرم و نرمش با زور بلند میشه گاهی وقت ها گریه میکنه که چرا اینجا فقط سرده و برف نمیاد آخه این بچه واقعا عاشق برفه خلاصه که اینجا هوا حسابی سرد شده و همسر جان صبح ها ماشین رو با خودش میبره حییییییییییییییف قبلنا چقدر با گل پسر بیرون میرفتیم خونه مامان خواهرها بعضی وقت ها خاله و.... الان دیگه باید بسنده کنیم به خونه دختر عموم با اون یکی عروس عمه که همسایه هستیم بیچاره ها از دست من چی میکشن گاهی هم من زنگ میزنم التماسشون میکنم که پاشید بیاین اینجا من تنهام خلاصه که ما یه جوری تا ظهر که همسری و دخملی بیاد سر میکنیم از ظهر به بعدش هم خودمون نمیفهمیم چه جوری شب میشه نزدیکی های ظهر که میشه محمدیاسین دیگه تحملش تمومه هی میره پشت در حیاط و صداش و کلفت میکنه و با داد صدا میزنه بابااااااااا یا دد (با فتحه دال اولی و کسره دال دوم )به معنی آبجی یا خواهر . من مثل همیشه هنوز هم بعضی وقتها دنبال کار هستم که یا جایی ثبت نام کنم و کلا پیگیریش میکنم اما زمستونا که میشه اصلا دلم نمیخواد به این قضیه فکر کنم راستی الان هم که حسابی بازارسفره عقد کساد شده تو فکر یک شغل خانگی هستم از خیاطی گلدوزی و کلا دوخت و دوز که خوشم نمیاد حالا باید فکر کنم ببینم چیکار میشه کرد .سفره عقد و کارای مربوط به اون و خیلی دوست دارم اما الان که حسابی کساده چند وقت دیگه هم که محرمه دیگه هیچی . باز هم خدا روشکر |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 15:19 توسط مهربان
|
|
||